تبليغاتX
چشمک

چشمک

تا تو با منی زمانه با من است

زمستان مرگیست زود رس......

+نوشته شده در دوشنبه 18 بهمن1389ساعت11:47توسط صبا | |

تو :

چقدر با خودت صادقي؟

همين حالا كه حرف ميزني

و كلماتي ذهنت را مي سايند

همين حالا كه سكوت كرده اي

و مغزت فرياد مي كشد

 نه!

تو نقاب زده اي

به كلمات، سكوتها و حرفها

حرفهاي كه گاهي نشخوار مي كنند تو را

و گاهي تو را

به ابتذال يك نهيليست مي كشاند

  من:

چقدر در خود يقين دارم؟

چقدر  گفتني گفته ام؟

فكر مي كني

من يك فرشته ام!

يا  روح یک سرگردان

كه هر شب تناسخ مي كند

در کالبد يك شكاك

نه!

من هم نقاب زده ام

چون تو

من
 
هندوانه اي هستم در بسته!!!

او:
 
چقدر حاضر است
 
حالا كه عاشق است

نه

او نقاب زده

به روي عشقهاي كه پرتاب مي شوند به سويش

انقدر انها را  گول مي زند

تا تقاب پوستش مي شود

ما:

چقدر گفته ايم

گفتني ها را

و چقدر حفظ كرده ايم

نگفتني ها را

نه

ما همه نقاب زده ايم

من در تقاب

تو در نقاب

او در تقاب

ما همه در نقابيم!

 

+نوشته شده در پنجشنبه 29 مهر1389ساعت19:3توسط صبا | |

به آرامی آغاز به مردن می کنی
اگر سفر نکنی
اگر چیزی نخواهی
اگر به اصوات زندگی گوش ندهی
اگر از خودت قدر دانی نکنی
به آرامی آغاز به مردن می کنی
زمانی که خود باوری را در خودت بکشی
وقتی نگذاری دیگران به تو کمک کنند
به آرامی آغاز به مردن می کنی
اگر برده عادات خود شوی
اگر همیشه از یک راه تکراری بروی
اگر روزمره گی را تغییر ندهی
اگر رنگ های متفاوت به تن نکنی
یا اگر با افراد ناشناس صحبت نکنی
تو به آرامی آغاز به مردن می کنی
اگر از شور و حرارت و احسا سات سر کش
و چیز هایی که چشمانت را به درخشش وامیدارند
و ضربان قلبت را تند تر می کنند
دوری کنی ...
تو به آرامی آغاز به مردن می کنی
اگر هنگامی که با شغلت یا عشقت شاد نیستی...
آن را عوض نکنی
اگر برای مطمئن در نا مطمئن خطر نکنی
اگر ورای رویا ها نروی
اگر به خودت اجازه ندهی که حداقل یک بار در تمام زندگیت
ورای مصلحت اندیشی بروی ...
امروز زندگی را آغاز کن
امروز مخاطره کن
امروز کاری بکن
نگذار که با آرامی بمیری
شادی را فراموش نکن



" پابلو نرودا

+نوشته شده در یکشنبه 29 فروردین1389ساعت23:48توسط صبا | |

آرام خنده

آرام گریه

چشم هایی که همواره نگران بودند

چشم هایی که چشم امید دیگران بودند

.

.

یک لحظه پلک زدن

یک لحظه لطف خدا

ابدی می شوند این لبخندها

این گریه ها

در قابی چهار گوشه آرام میگیرند

آن چشم های نگران.

+نوشته شده در یکشنبه 23 اسفند1388ساعت16:51توسط صبا | |

امروز حالش خوب است بعد از مدتها می خندد غذا میخورد حرف میزند واقعا معجزه شد.....

...... باران ان قدر می بارید که معلوم نبود گریه می کند یا نه. روی زمین نشست. پشت درب حرم. دلش شکسته بود. یک محتضر پشت درب حرم زیر باران تا ......

بعد از چند روز بیماری را که پزشک ها به اصطلاح جوابش کرده بودند و شرایط سختی داشت شب جمعه یعنی شب اربعین حرم بردیم. عمو علی عمو را از تاکسی پیاده کرد به طرف بازرسی اقایان برد و از انها درخواست ویلچیر کرد. مهم نیست چه برخوردی کردند خادمان امام رضا(ع). مهم اینست که عمو دلش شکست و همانجا تا صبح بیرون حرم روی زمین نشست.

عمو امروز حالش خوب بود. خدا با همه هست و همه جا.

هشدار: آن را که جز خدا یاوری ندارد میازار.

یا از پیامبر(ص) بود یا امام علی(ع)

+نوشته شده در شنبه 17 بهمن1388ساعت18:1توسط صبا | |

وقتی شخصی صفتی را به تو نسبت میدهد مصداق کدام هستی؟

۱- واقعا همان طوری هستی که میگوید؟

۲- واقعا ان طور  نیستی اما از رفتارت و ظاهرت او این برداشت را از شخصیت تو کرده است؟

۳- واقعا ان طور نیستی اما خودت را به همان شکل جلوه میدهی؟

۴- هیچکدام

 تشریحی:اگر این صفت که به تو نسبت داده میشود مثبت باشد و تو به خودت شک کنی؟ چه میکنی؟

 

 

 

+نوشته شده در دوشنبه 5 بهمن1388ساعت20:55توسط صبا | |

                                     ما رایت الا جمیلا

                                     جز زیبایی ندیدم

                                     حضرت زینب(س)

 

+نوشته شده در چهارشنبه 9 دی1388ساعت20:16توسط صبا | |

درمسیر دانشگاه که به 3 اتوبوس ختم میشود ادمهای متفالتی به چشم میخورد.

خط46 التیمور_چهار راه مقدم. شلوغ پرسر صدا انتهای اتوبوس کنفرانس زنانه. تبادل خبرهای جدید از دیروز تا امروز.صدای گریه بچه با ولیوم بالا. اکثرا شامل کارگرهای سر گذر، خانمهایی که برای کار کردن به خانه دکترمهندسها میروند و دانش و اموز وغیره... گاهی هم در قسمت خانمها دعواهای شدیدی میشود. چهره های در این خط شکسته تر و خسته تراست ...

خط 55 مقدم_شهدا. اکثرا همان افراد قبلی بیشتر کارگرها و دانشجوها

خط 12و ۱/۱۲ دانشگاه فردوسی. پیام نور و ازاد فارغ التحصیلان. اتوبوس شلوغ اما ارام. افراد داخل اتوبوس سعی میکنند که ارام تر صحبت کنند. چهره ها متفاوت تر، ارایش زنها لباس پوشیدن حرف زدن. حتی کسانیکه از خط 46 سوار شدند هم یک طور دیگه رفتار میکنند. گرد و خاکی که از خط46 به انجا برده میشود هم متفاوت است.

 در بازگشت دوباره ختم میشود به همان اتوبوس شلوغ و پر سرصدای التیمور. سوار اتوبوس شدن خیلی خسته کننده است و خسته کننده تر از ان مسیرهای طولانی. اما یک خوبیش اینست که ادمای متفاوت را میتوان دید و برخورد با انها را تجربه کرد و با خصوصیات و فرهنگ انها اشنا شد. البته این یک تجربه نسبی هست و از هر فردی تا فرد دیگر میتواند متفاوت و متغییر باشد. یک حسن دیگرش تقویت حس انسان دوستانه و احترام به دیگران است. همچنین خبرهای راست و دروغ را هم میشود از انجا شنید. گدا هم زیاد سوار میشود که گاهی توی یک اتوبوس یک پایش شکسته است و توی اتوبوس دیگر مریض سرطانی. خلاصه هم فال است و هم تماشا امتحان کنید!!!

+نوشته شده در سه شنبه 21 مهر1388ساعت17:49توسط صبا | |

 

 

 

 

 

 

خدایا لباس سفید صلح را بر تمام کودکان جهان بپوشان.

+نوشته شده در جمعه 17 مهر1388ساعت9:46توسط صبا | |

بعد از مدتها قصد نوشتن به جای قلم با این صفحه کلید به سرم زد.بابا نیست . هفته پر مشغله ای بود. رفتن به شورای اتباع امورش و پرورش مدرسه محمد و سارا. هنوز وقت به خودم نرسیده برای دانشگاه. تازه میفهمم بابا چقدر موقع مدرسه بچه ها دوندگی میکرد. حرف زدن با کارمندان اداره اتباع صبر ایوب میخواست. برخوردهایی که میشد مدل حرف زدن صدا زدن نحو کار راه انداختن همه با دیگر ادارات متفاوت بود. انگار اینها از بین افراد خاصی برای این کار استخدام شده بودند. با سواد اما.... چیزهایی از برخوردشان شنیده بودم اما دیدنش فرق داشت. هم وطنانمان با چهره های متفاوت اما دردهای مشترک. چقدر فاصله ادمها توی جامعه زیاد هست. انسانی در کنار تو اما بیخبر از او. بیخبر از دردش بیخبر از رنجش. انسانهایی که هر روز با انها بر خورد میکنی اما دلت برای ادمهای توی تلویزیون میسوزد. دلت برای کشته های غزه میسوزد برای گرسنه های افریقا افسوس میخوری..... اما همه اینها در کنار ما زندگی میکنند. یکی مثل اواره فلسطینی اما فلسطینی نیست مگر باید فلسطینی باشد!!!! گرسنه ای در همسایگیمان مگر باید افریقایی باشد!!!! چقدر به ادمهای پیرامونمان توجه داریم که برای دورها برای انهایی که نمیبینیم همیشه غصه میخوریم! تعصب توی مشهد نه همه اما خیلی ها را زمخت کرد. 

بر عکس اداره اتباع اموزش پرورش برخورد متعادلتر و منصفانه تری داشت و ان هم به خاطر اخلاق فرهنگی کارمندانش هست. خدا خیرشان دهد.

خانم مدیر که هر وقت توی دفترش میروی به دست چپش تسبیح است و با دست راستش مینویسد وقتی فیش شهریه مدرسه را به او میدهی نگاهی میکند و میگوید باشه ثبت نامه اما هدیه به مدرسه چی میشه از بیست تومان کمتر نباشه. این هم یک نوع باجگیری شرعی است! خانومی داشت التماس میکرد که دیگر توانایی پرداخت هزینه مضاعف ندارد و نوه اش یتیم و...... تحمل دیدنش سخت بود. دیدن این صحنه ها ادم را وادار به فکر میکند. اینکه در دلت او را محکوم میکنی و بعد که به خودت و موقعیتت مراجعه میکنی مقصر کیست؟ اصلا قصه اوارگی از کجا شروع شد؟ خیلی چیزها میشنیدیم اما بابا هیچ وقت به ما اجازه نداد که به قول خودش قضاوت مفتی کنیم. بابا همیشه میگوید باید همه چیز را دید باید مثل مردمک چشم باشی همه را ببینی غیر خودت.

دلسوزی و اشک ریختن مال دردها در غصه ها و فیلمهاست. وقتی دردهای واقعی و زنده میبینی جایی برای دلسوزی نمیماند و فقط به ناتوانی خودت لعنت میگویی و از خودت خجالت میکشی.

بابا همیشه وقتی خیلی ناراحت بود از یا حرم میرفت یا سراغ کتابهایش بخصوص نهج البلاغه. اتاقش ارام بخش است.

عمو سرطان دارد تنها کسی که ما اینجا داریم. حالش خوب نیست اصلا .. بابا هم هیچ نمیداند با همه صبرش دق میکند. منتظرش هستیم. بعد خدا بابا کس همه است اینجا. همه چیز لنگ برگشت باباست. سلامتی اولین چیزی هست که توی خانه ها شادی میاورد.

خدا انصاف بدهد همه انهایی که را که روی صندلی ریاست نشسته اند.

پی نوشت: درد را از هر طرف که بخوانی همیشه درد است. سکوت گاهی فریاد و گاهی حرف میتواند باشد و گاهی هم صدای درد.!

 

 

 

+نوشته شده در جمعه 10 مهر1388ساعت19:50توسط صبا | |